تبليغاتX
شیدا

درخت گیلاس شکوفه داد.

من شاهد بودم.

برف آمد.

شکوفه یخ زد و مرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 2:0  توسط شیدا  | 

سکوت در زمستان، همان  سکوت در تابستان است؟

سرما در زمستان همان سرما در تابستان است؟

آسمان در زمستان، همان آسمان است در تابستان؟

درخت در زمستان همان درخت است در تابستان؟

...شب کنار آلستر قدم زدن، ایستادن، خیره شدن به آب که چاره‌ای جز یخ زدن ندارد....

و گشنگی در زمستان همان گشنگی در تابستان است؟

خندیدن در زمستان همان خندیدن است در تابستان؟

...تماشای موشی که روی یخ میدوید...

قدم زدن در زمستان، همان قدم زدن در تابستان است؟

آغوش در زمستان همان آغوش است در تابستان؟

... راه شیری را پیاده بالا رفتن به سمت ایستگاه اتوبوس و برفی که در آغوش کشیده...

تنفس در زمستان همان تنفس در تابستان است؟

آواز در زمستان همان آواز است در تابستان؟

...صدای سکوت برف...

زندگی‌ در زمستان همان زندگی‌ در تابستان است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 2:54  توسط شیدا  | 

بگذار ببینم، وقتی‌ هوا سرده،

نه!

وقتی‌ سردته،

وقتی‌ خورشید هست ولی‌ آفتاب نیست،

منظورم وقتیه که... منظورم آخر پاییزه دیگه،

اونوقت بگذار ببینم،خوب؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 20:6  توسط شیدا  | 

تمام آرزوها و آفتابهایشان،

درخشش یک ثانیه از حقیقت اکنونم ندارند.


و گاهی که با هم تلاقی میکنند،


آخ وقتی‌ با هم تلاقی بکنند!

وای!!!


آواز سر خواهم داد، برای اولین بار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 3:57  توسط شیدا  | 


گلهای زیبای تابستان!

سکوت‌های گرم پُر جیر جیرک!

و عطر وزش نسیم‌های باستانی!

بیایید طلوع را به آواز بنشینیم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 1:28  توسط شیدا  | 

ای بابا،‌ای بابا!

یه لحظه اجازه بدید!

سالی‌،ماهی‌ یه حرف مهم برای زدن دارم، لطفا اجازه بدید،

اگه می‌شه شما یه ذره اون طرف تر بایستید، می‌شه لطفا راه رو باز کنید؟

خانوم ببخشید، آقا معذرت می‌خوام!

بله، ببینید، من می‌‌گم، ااا، هممم، آره، ااا، می‌‌خواستم بگم



من دلم آرومه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 2:1  توسط شیدا  | 

دلم برایت تنگ شده،

 که روحم در حضورت سکوت را کنار می‌‌گذاشت.

زندگی‌ کوتاه نیست. من ترا کم بینا شده ام، همین!  

و عینکم، عینکم را آماده نمی‌‌کنند این فلان فلان شده ها!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:52  توسط شیدا  | 

باید تا می‌‌توان در آغوش کشید، پیوسته، عمیق و چاق!

برویم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:22  توسط شیدا  | 

ادامه می‌‌دهد، ادامه می‌‌دهند، ادامه می‌‌دهیم،

تو کجایی؟

دوست دارم به یادت بی‌ افتم،

 به گریه بی‌ افتم،

به خنده بی‌ افتم.

دوست دارم،

 نشخوار گذشته کنم.

دستانِ نوازشی که برایم فرستادی،

دوست دارم.

کمی‌ عصیان می‌کنم و بعد

می‌ خوابم،

دیر وقت است

و من دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:58  توسط شیدا  | 

هنگامی که رنگ و بو و مزّه و صدا و جنس ، همه و همه ، یکی می شوند، و تو این یکی را میبینی، می شنوی، می بویی ، می چشی ، لمس می کنی و سپس می خوانی اش و زمان برایت باز می ایستد، و نه آینده ای می ماند و نه گذشته ای، و نه هیچ چیز، آن چنان که هیچ چیز در میان نمی ماند، در آن هنگام، در آن لحظه، تو آب می شوی، تو یخ می زنی، تو ریشه می دوانی، تو جوانه می زنی، تو می باری، تو می وزی ، تو بارور می شوی ، تو جاری می شوی،جان می گیری و جان می دهی،........،
تو هیچ نمی کنی، تو هیچ می شوی.
بعد می ترسی و می ترسانی!  یو ها ها ها!
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:39  توسط شیدا  |